فک میکنم زندگی خیلی کوتاهتر از اینه که یه نفر رو واقعا دوست داشته باشی و بزاری بره و بقیه عمرت سعی کنی بهش فکر نکنی و بفرستیش اون ته مهای ذهنت و هر از گاهی در اثر پریودهای روحی یادش کنی و افسوس بخوری که چرا فرصت رو از دست دادی... البته مثل همه ی افرادی که حرف میزنن بنده هم فقط حرف میزنم و عملی در کارم نیست.من تصمیم آخرم رو گرفتم دیگه هیچ احساس خاصی بهش نداشته باشم و همه چی رو با خودم تموم کنم.رویا رو هر روز میدیدم حتی سر کلاسها میومد کنارم مینشست گاهی بیرون هم میرفتیم  با این حال هر روز برام عادی تر میشد.همش در پی جلب توجه کردن بود... یادم میاد یه بار با نیلوفر تو انجمن تنها نشسته بودیم که رویا هم به جمعمون اضافه شده.شروع کردن حرفای خاله زنکی زدن. داشتن در مورد بیکینگ پودر(میدونم پن کیک اسمشه) و رژلب فلانو نمیدونم هزارتا بزک دیگه حرف میزدن که صحبتشون رسید به مدل مو.همون موقع رویا گفت من راستی موهامو هم کوتاه کردم و بلند شد در انجمن رو بست و مقنعه اش رو (که همیشه تا وسط سرش بود)کامل کشید عقب و مدل موهاشو نشون نیلوفر داد.همون موقع گفتم هوییییییی ناسلامتی انگار خیر سرم من مردم اینجا نشستم که گفت طوری نیست همکلاسی محرمه.رفتارای دوگانه از خودش خیلی نشون میداد. با هم که بودیم همیشه از اون پسره میگفت که چقدر با سواده چقدر با پرستیژه و منو میخواد و در آخر اینکه تو واقعا دوست خوبی هستی و به داشتنت افتخار می کنم و ما هم خوشحال میشدیم از این الطافشون.همه چی به همین منوال بود تا اینکه یه روز بهم زنگ زد بعد از یکم سلام و احوالپرسی زد زیر گریه که داغونم و تنهام و نمی دونم چیکا کنم.یه قراری باهم گذاشتیم.یه پنج دقیقه که باهاش حرف زدم سفره ی دلش رو کامل باز کرد، میگفت همش سر مسائل بیخودی باهام قهر میکنه و گوشیش رو خاموش میکنه...در آخر با یکم دلداری دادن و صحبتای روحیه دهنده ردش کردم رفت. چند هفته بعد دوباره تماس گرفت ایندفعه تقریبا ساعتای یک شب بود.همینکه گوشی رو برداشتم زد زیر گریه. نیلوفر بهم میگفت هرکاری باتو کرده داره تلافیش رو یکی دیگه سرش در میاره و من باورم نمیشد. میتونم بگم پسره به معنای واقعی زیر پا لهش کرده بود. باورش سخت بود که بتونی یه نفر رو اینقدر به خودت وابسته کنی و اینقدر اعتماد به نفسش رو ازش بگیری.اون شب سه ساعت باهاش حرف زدم ازش پرسیدم با طرف تاحالا رابطه ی جدی هم داشتی که گفت نه(راست و دروغش پا خودش).گفتم خانواده هاتون خبر دارن میگفت باباهامون هیچی نمیدونند.از قرار پسره نه کار داشت و نه سربازی رفته بود.قیافه ی درست و درمونی هم نداشت. گفتم تو به چی این بشر دل خوش کردی؟ هیچ جوابی نداشت...

اون شب خیلی باهاش حرف زدم و در آخر هم ترغیبش کردم اگه دوستش داره رابطشون رو نگه داره. چند روز بعد در حال چرخ زدن تو بخشمون بودم که دیدم داره با نگین(نزدیک ترین دوستش )دعوا میکنه.برا خنده رفتم جلو و یکم سر به سرشون گذاشتم اما انگار مسئله خیلی جدی تر از این حرفا بود هیچکدوم حس شوخی نداشتن. نگین بیخیال شد و راهشو کشید و رفت.باهم رفتیم انجمن بچه ها اونجا نشسته بودن داشت واسم جریانو تعریف میکرد، سر یه چیز خیلی مسخره بحثشون شده بود. دیدم الان که گریه اش بگیره گفتم بلند شو یه لحظه بیا بیرون. یه راهرو خیلی باریک کنار انجمن ما بود که وسطش یه فرورفتگی داشت  که نقطه ی کور اون راهرو به حساب میومد بردمش اونجا. گفتم بهش چته؟مگه ما باهم کلی حرف نزدیم که دیگه نفهمیدم چی شد و دیدم نشست رو زمین و زار زار گریه. دیگه خودش رو خالی کرد یه ربع فقط تو اون موقعیت زار زد و یه ساعتی هم تو محوطه. این جریان گذشت و هفته بعد صبح جمعه بهم زنگ زد. میدونست من خیلی فیلم دارم بهم گفت میشه فیلمام رو بهش چند روز قرض بدم؟ گفتم باشه فردا برات میارم.گفت میشه الان واسم بیاری در خونه مون. همونجا بود که گفتم برو بینیم بابا من فعلا خوابم میاد. دوباره زد زیر گریه و من خر شدم و قبول کردم. خونه اشون به خونه ی من نزدیک بود. وقتی رسیدم بهش زنگ زدم گفتم بیا پایین دی وی دی هارو بگیر. درو باز کرد و گفت بیا داخل انگار کسی خونشون نبود. یه سوئیت کوچک باباش واسش درست کرده بود که اونجا نقاشی میکرد و تابلوهاشو اونجا نگه میداشت. وقتی رسیدم بالا درو باز کرد.یه تاپ و یه شلوارک تنش بود چشماشم قرمز، معلوم بود شب قبل رو تا صبح گریه کرده. یعنی تپش قلبم تا حالا اینقدر بالا نرفته بود. الانم که دارم مینویسم دوباره قلبم داره تند تند میزنه یه چند ثانیه نگاش کردم بعد گفتم چی شده دوباره؟گفت هیچی، چیز مهمی نیست. دی وی دی هارو بهش دادم داشتم میومدم پایین که گفت: نمی خوای تابلوهای جدیدم رو نگاه کنی؟(چون اکثرا نقاشیهایی رو که میکشید حضوری و یا با ایمیل و یا عکس بهم نشون میداد و نظرم رو میخواست)نمیدونم تمام راه داشتم به این فک میکردم که احیانا اگه همچین تعارفی کرد من چیکار کنم و همون قولی رو که به خودم دادم رو انجام بدم؟ گفتم باید با بچه ها بریم فوتبال بعدا ایمیلشون کن و سریع اومدم بیرون.فک نمی کنم تا حالا اینقدر جلو خودمو گرفته باشم. درو خونشونو بستم و رفتم یه گوشه ایی رو پیدا کردم و اولین کاری که به ذهنم رسید بکنم این بود که سیگاری آتش کنم و یکم به کاری که کردم فکر کنم. میدونستم اگه می رفتم داخل امکان هر اتفاقی بود.  اگه میرفتم داخل، هر آینه باید تا ته خط رو میرفتم البته به نظر خودم شاید هم اون اصلا هیچ قصدی نداشت خلاصه میدونستم که نمیخوام واسه خودم نگهش دارم  و هنوز اینقدر نسبت بهش علاقه داشتم که باهاش بازی نکنم و از این چیزی که هست داغون ترش نکنم.اون له شده بود و من کسی نبودم که بتونه بهش تکیه کنه. دفعه ی بعد که زنگ زد گفتم واقعا از دست من هیچکاری بر نمیاد، باید با یه روانپزشک مشکلت رو درمیون بزاری و اونم همینکارو کرد. جلسات مشاوره اش رو شروع کرد و بعد از شش ماه خودش رو پیدا کرد. رویا خیلی ها رو بازی داده بود، خبر کاراش بهم میرسید شاید حقش بود ولی از ته قلبم میگم از اینکه اونم یه جا دم به تله داده بود و اینقدر داغون شده بود، دلم براش میسوخت. پسره رو بالکل بیخیال شد و بعد از خوب شدنش دیگه شاد و خوش نغمه زنان در کنار خانواده اش زندگی می کرد. میدیدم چنتایی از بچه ها دور و برش می پلکن دوستای صمیمی ام بهم میگفتن اینا براش نقشه کشیدن. سعی میکردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم ولی از شما چه پنهون خیلی ازشون خوشم نمی اومد. من تصمیم ام رو گرفته بودم و وقتی تصمیمی با کد قرمز میگیرم باید تا ته اش برم و تبصره ایی وجود نداره. سخت بود کسی رو که اولین تجربه ی مرد شدنم باهاش بود و  ازش خوشم میومد همیشه جلو چشمم باشه و همیشه باهاش باشم ولی هیچ کاری بهش نداشته باشم. کارای عجیب در نخ دادن زیاد میکرد ولی من همین روندِ خودم رو با هزار زحمت طی کردم تا درسم تموم شد. همیشه به لوس بازیاش یه لبخند تلخ میزدم و به این فکر میکردم که منطق حکم به نخواستنش میکرد...بهر حال هرچی بود تموم شد و فک نمیکنم شانس دوباره ایی باشه که اگه هم باشه بازهم از قبل شکست خورده است.

 

ترانه نوشت: درسته که از انریکه ایگلیسیاس خوشم نمیاد ولی هر خواننده ایی بالاخره در زندگیش یه  کار خوبی اجرا میکنه و انریکه هم که اصلا به پدرش نرفته از این قاعده مستثنی نیست.اینروزها بسیار در گیر  این ترانه ام.بسیار زیباست توصیه میکنم دانلود کنید که میدونم خانوما از اونجایی که دلباخته ی این آق پسرن رو هوا آهنگ رو شیکار می کنن...

نوشته شده توسط كوروش در جمعه سی ام مهر 1389 |
یادم میاد یه شب زمستونی که تو اینترنت داشتم چرخ میزدم یه دفعه یه ایمیل واسم اومد که چرا دروغ کمی تا قسمتی پالس الکتریکی در من ایجاد کرد.آی دیش رو میشناختم خوب هم میشناختم.مال رویا بود همونکه ترم اول باهاش دوست شدم و آخر همون ترم هم باهام بهم زد.ترم اول و دوم دانشگاه رو  جز دوران جاهلیت زندگیم به حساب میارم و واسه اونکارایی که اون ایام انجام دادم خیلی کم دچار عذاب وجدانم چون اون تجربه ها واسم لازم بود.اون موقع واقعا عاشق رویا شده بودم که بگذریم بعد از به هم خوردن رابطمون حسابی گه کشید به وجه ی بنده و همه جا پر کرد که این منو میخواست و مزاحمم میشد و من خوشم نمی اومد ازش و در کل آدم گوهیه. یه جور صحنه سازی کرده بود که اون(رویا) هی به من میگفت گمشو و من میگفتم تورو خدا به من محل بزار. حرفاش کم و بیش به گوشم میرسید ولی خیلی واسم مهم نبود. ببینید اگه کسی بگه واسم مهم نیست بقیه پشت سرم چی میگن بدونید داره دروغ میگه.من بواقع عاشق اینم که بدونم بقیه در موردم چی فک می کنن و چی میگن ولی خداییش اونایی که واسم مهم نیستند حرفایی هم که در موردم میزنن واسم اهمیتی نداره بنده اینچنین آدمی ام. این دختر آبرو منو همه جا برده بود ولی من اونایی که واسم مهم بودند کل جریانو میدونستند.ترس من از اوناییی بود که تازه واردند و با خودشون فکر می کردند من چه آدم ندیده و سیریشی هستم. حرفاش به نسیم هم ترسمو بیشتر می کرد.نسیم میگفت یه روز اومد تو کتابخونه کنارم نشست و بعد از کلی صغری، کبری چیدن بهم گفت با این پسره(بنده)چه رابطه ایی داری؟اونم گفته بود هیچی دوتا دوست.اونم نه گذاشت و نه برداشت بهش گفته بود آره این ترم اول هم به من پیشنهاد داد و من قبول نکردم...تا بهم گفت یه همچین حرفایی زده تو دلم کلی بهش خندیدم.بگذریم از شانس گند من تقریبا تو نود درصد کلاسهام این دختر هم بود.رویه ای که پیش گرفته بودم این بود که از آخر ترم اول هر وقت میدیدمش اصلا نگاه بهش نمی کردم،فک میکردم این بابا اصلا وجود خارجی نداره، نه حرفی باهاش میزدم و نه سلام علیکی.ترم دوم با دختر داییش سهیلا دوست شدم که آمارش رو داشته باشم چون به سهیلا خیلی نزدیک بود و تمام راز و رمز زندگیشو باهاش در میون میزاشت، بعدا از زیر زبون سهیلا کشیدم بیرون که با یه پسره ایی به اسم علیرضا دوست شده و پسره مخش رو بدجور زده.بعد از رنسانس خودم به کل از فکرش اومدم بیرون ولی همون رفتار خودم رو ادامه میدادم اصلا وجود خارجی نداشت .نزدیک دو سال ماجرا به همین منوال ادامه داشت.چندباری واسه امتحانا و برگزاری جشن و این مسخره بازیا می خواست تو جمع باهام حرف بزنه ولی بنده دم به تله نمیدادم و یه جوری رفتار میکردم که اصلا تورو آدم حساب نمی کنم.سهیلا می گفت از این کارم خیلی می سوزه چند باری حتی نزدیک بوده اشکش هم در بیاد.سعی میکردم نشون بدم دیگه بالکل از ذهنم پاک شده. ولی دوستام هنوز فک میکردن آمارش واسم مهمه.قدم برمیداشت میومدن به من میگفتن.بچه های بخش از ارشد و دکتری و استاد بهش همه جوره پیشنهاد میدادند چون انصافا خوب چیزی بود.همه ی پیشنهادا رو بخاطر علیرضا رد میکرد پسره بدجور وابسته اش کرده بود.همه اینا رو در نظر داشته باشید تا شبی که بهم میل زد.اون شب مثه یوزپلنگ حمله کردم سمت میل باکسم و ایمیل رو باز کردم.یه دعوت به عضویت در اوختاپوس بود.هنوزم از این کاری که کردم پشیمونم به نظرم خیلی قشنگتر این داستان تموم میشد اگه من اون یه جمله رو در جواب ایمیلش نمی نوشتم.تو اصلا منو میشناسی؟همین یه جمله باعث شد که فردا عصرش بهم زنگ بزنه.شمارم هنو یادش بود چون شماره موبایل قبلیم خیلی رند بود از دوستان هر کسی خواست میتونه خصوصی نظر بده تا شمارمو بهش بدم ببینه رند هست یا نه :))))))))))))))))))...

بعد از شنیدن صداش دامن زکل از کفم برفت و نیشم تا بناگوش باز شد.میگفت یه ایمیل دریافت کردم که مشکوک بوده گفتم شاید کسی بخواد مزاحم بشه میخواستم مطمئن بشم شمایید.اونم انگار مثه من از خداخواسته، منتظر بود فقط یه جوابی به اون ایمیل کذایی بدم.هیچی یه نیم ساعت حرف زدیم.قرار شد کدورت هارو کنار بزاریم و بشیم دوتا همکلاسی خوب. تا ترم شش شروع شد.سعی میکردم خیلی باهاش روبرو نشم و خیلی عادی باهاش برخورد کنم.من و نوید یه دوست مشترک داریم به اسم نیلوفر.با این که دوتایی هر وقت تنها گیرش میاوردیم وحشتناک سر به سرش میزاشتیم و اذیتش میکردیم،ولی به جفتمون ثابت شده بود این دختر واقعا هردوی مارو خیلی زیاد و به یه اندازه دوست داره.ماهم خیلی خاطرشو میخواستیم و هواش رو داشتیم.این که یه پسر میگه فلانی مثه خواهرم میمونه واقعا حرف چرتیه و من اصلا قبول ندارم اما احساس من و نوید به این دختر طوری بود که حتی در مخفی ترین گوشه ی ذهنمون یه فکر منحرف هم درموردش نداشتیم جالب این بود که این دوستی ما با این دختر واسه همه عادی شده بود حتی واسه خانواده نیلوفر.یه دوستی خیلی باحال که بین کمتر دختر و پسری شکل میگیره.اکثر وقایع بخش رو همین دختر به من میرسوند بعد از آشتی من با رویا اومد بهم گفت که رویا بهش گفته کوروش اومده ازم معذرت خواهی کرده و منم بخشیدمش و از اصفهان کلی گز و شیرینی و کیک آورده در خونمون بعنوان سوغاتی.اصلا تعجبی نکردم یعنی خیلی تعجب نکردم چون تو این دوسال هیچ تغییری نکرده بود.گفتم حالا به کیا گفته؟گفت خیلی مهم نیست به کسایی گفته که هم تورو میشناسن و هم اونو و میدونند خالی میبنده.نمیدونم چرا نمیتونستم از دستش ناراحت بشم با خودم میگفتم حالا بگه من ازش معذرت خواهی کردم چه فرقی میکنه.اونا که منو میشناسن میدونند من سرمو میزدند عمرا همچین کاری میکردم همونجور که وقتی تو خونه این جریانو به بچه ها گفتم همشون پکیدند از خنده.به تلافی این حرفش یه روز با نوید مجبورش کردیم ببرتمون بهترین رستوران شهر و بخاطر اینکه از دلم کدورتای قدیم رو دربیاره هرچی خواستیم واسمون بخره.چند روز بعد یه بار به دعوت من با هم رفتیم کافی شاپ. با تغییرات خیلی زیادی که با فرمت دانشگاهش داشت و با یه آرایش متعادل خیلی زیباتر شده بود.بعد از کلی حرف زدن در اونجا موقع برگشتن تو یه خیابون خلوت شروع کردیم به قدم زدن.بهم گفت الان با کی هستی و ...تا اینکه من اون سوال لعنتی رو ازش پرسیدم.گفت با یکی ام و تصمیم ازدواج داریم و دوسالی هست باهمیم و خیلی دوستش دارم و ... منظورش علیرضا بود.وقتی که خداحافظی کردیم و رفت تا خود خونه که یه ربع بیشتر راه نبود ده نخ سیگار کشیدم.همینکه رسیدم خونه وسایلم رو جمع کردم و راهی اصفهان شدم.نمیدونم یه دفعه هوس خونه مادربزرگم زد به سرم.وقتی نمیدونم باید چیکار کنم احمقانه ترین کاری رو که به نظرم میرسه رو انجام میدم و جالبیش اینه که همیشه بهترین تصمیم هم همونه.یه هفته ایی که خونه بودم واقعا از همه لحاظ ریکاوری شدم.خونه ی مادر بزرگم یا بهتر خونه ی کل فک فامیلای مادرم یه مجتمع 5 واحدیه که سه تا از دایی ها و  تنها خاله ی بنده به همراه مادربزرگم اونجا در کنارهم به خوبی و خوشی زندگی می کنند.این مجتمع دقیقا مثه یه پمپ انرژی میمونه که وقتی واردش میشی تموم غم و غصه هات یادت میره حالا دلیلش در رفتار آدمایی که اونجا زندگی می کنند که نیاز به یه پست جداگانه ایی داره.بعد از ریکاوری دیگه به خودم قول دادم که تمام فایلای احساسی ذهنمو پاک کنم.دیگه از اون روز به بعد روابط شد عادی تر از عادی مثه دوتا همکلاسی که فقط باهم سلام علیک دارن.درست مثه قدیم فقط فرقش این بود که قبلا تا میدیدمش نگام یه طرف دیگه بود ولی ایندفعه هر وقت میدیدمش یه جواب سلام کوچولو میدادم و میرفتم پی کارم.دو ترم دقیقا به همین منوال گذشت تا واژه ی کلیدی که میشه جریاناتی با علیرضا واسش پیش اومد.فک میکنم هنوزم دقیق این دختر رو نشناختم اصولا خیلی در شناختن جنس مخالفم مشکل دارم.روی سخنم با خانومای مجلسه واقعا چرا شما اینقدر پیچیده اید؟هان جدا چرا؟بخدا اصلا آدم میمونه با شما چه رفتاری کنه و اینکه در پس ذهن شما چی میگذره.بخدا من تا تو چشم همجنس خودم نگاه کنم تا اعماق ذهنش رو میخونم که چی تو فکرش و چی میخواد اما هیچوقت حدسم در مورد خانوما صد در صد درست نبوده.

نوشته شده توسط كوروش در شنبه بیست و چهارم مهر 1389 |
 

قسمت اول:

من نمیدونم هر کدوم از ما سرنوشتی داریم یا نه. یا اینکه همه ی ما به شکل تصادفی روی یک نسیم شناوریم. اما به نظر من هردو درسته. شاید هردو، همزمان در حال رخ دادن اند...ولی در هر صورت دل من برات تنگ شده. این آخرین  دیالوگای فارست گامپ بود که نقشش رو تام هنکس در فیلم فارست گامپ بازی میکنه. یه شخصیت فوق العاده احمق که از اول تا آخر فیلم به حماقتهاش میخندی ولی اینجا سر قبر جِنی موقع گفتن این حرفهاش باید مواظب باشی اشکات سرازیر نشه.این فیلم قدیمی رو برای بار صدم دیروز دوباره دیدم. چند هفته پیش هم هادی خرسندی در برنامه پارازیت شعری خواند برای زندانیون سیاسی در بند به این مضمون که بسیار لذت بردم.

بی تو نه امورِ این جهان لنگ شده

نه بین زمین و آسمان جنگ شده

نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک

اما دل من برای تو تنگ شده

داریوش هم یه ترانه خونده به اسم سراب رد پای تو.یه قسمتش میگه

تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی

نمیدونم چرا اینروزها همه دلتنگ شده اند ولی من دلم واسه هیچکس تنگ نشده؟یعنی از قافله عقب افتادم؟نتیجه ی اخلاقی:وقتی دلت واسه هیچکس تنگ نشه هیچکس هم دلش واسه تو تنگ نمیشه. با این حال یکی دلش واسه من تنگ شده بود که با صحبتای دیشب ام باهاش، اون کور سوی امیدی رو هم که واسه خارج شدن از این وضعیت داشتم رو از بین بردم.وقتی موبایلم بعد از یک ماه زنگ خورد و اسمش رو تو صفحه ی ال سی دی دیدم چرا دروغ، کمی تا قسمتی دلم لرزید. کلی باهم حرف زدیم شاید تمام شب. از خاطراتمون گفتیم و گفتیم. من واقعا آدم ترسویی هستم. این ترس لعنتی ول کن من نیست. مدام ترسیدم. دیگران رو هم ترساندم.ترس من،ترسِ از دست دادن بود و بخاطر این ترس چه چیزهایی رو که از دست دادم.زندگی همینه این هم جزیی از زندگی است.قسمت منطقی ذهنم میگه این شخص اصلا و اصلا به درد زندگی نمیخوره پس الان تنها دغدغه ی من اینه که چقدر کتابِ نخوانده دارم و وقت خواندن اینهمه کتاب رو از کجا بیارم.شاید دلم تنگ شده واسه خواندن.یه روزی حتما فضای کلاسیکی درست می کنم همراه با موسیقی سنتی و می نشینم و فقط می خوانم. فارغ از هر زنده باد و مرده باد. اول از بوستان سعدی شروع میکنم. بعد که گرم شدم میرم سراغ غزلیات شمس و برای رفع خستگی واسه خودم فال حافظ میگیرم. یه روز خوب میاد و من اونموقع، حتما اینکارو میکنم حالا ببین...


 

نوشته شده توسط كوروش در دوشنبه پنجم مهر 1389 |